تبليغاتX
هنوز نمی دونم

هنوز نمی دونم

در راه رسیدن

باید از این پیچ بگذرم تا بتوانم ادامه مسیر را ببینم . عمریست که در این گذرگاه قدم میزنم و امیدوارم در ادامه مسیر جایگاهی باشد که بتوان از آنجا به تمام مناظر اطراف اشراف داشت ، هنوز نمیدونم این انتظار نابجاییست که دارم یا خیر ، هوا گاهی مه آلود میشود و گاه ابرها از کنارت میگذرند ، گاهی هم من از کنار ابرها میگذرم ولی آنچه مسلم است این است که هر دو در گذریم . ابرهای خیالم از من جلوتر حرکت میکنند و مرا با خود به جلو میکشند ، اگر این ابرها نبودند چه می شد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 1:13  توسط مهدی  | 

دوستان من ز میهن میروند

بی وفایان از بر من میروند

دشمنان اظهار یاری  میکنند

دوستانم سوی دشمن میروند

من خودم با دشمنانم دوستم

روح و جان این

ج...............................تن میروند

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 5:51  توسط مهدی  | 

در دنیای دنی

سلام

از این دنیا که پر از بی وفاییست

وفا کردن به این دنیا روا نیست

..................................................

دلم از دوستانم گرفته و نمیدانم این را به  که بگویم ، تصمیم گرفتم اینجا بنویسم که ناشناسم

+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1390ساعت 7:1  توسط مهدی  | 

سال نود

بهار اومد و فصل سبز گلهاست

وطن امروز حتما پر ز گرماست

اگر چه ماه خرداداست اکنون

بهار ما در اینجا  فصل سرماست

بهار امروز لبخندی به ما زد

یکی از آسمان من را صدا زد

صدای نور و سیل آسمانی

چه شلاقی به پشت شیشه ها زد

اگر چه با ترانه بود باران

ولی از شعر ما خیلی جدا بود

نمیدانم چرا  باران ایران

پر از شادی و سرشار از صفا بود

ولی باران اینجا با صفا نیست

صدایش آن صدای آشنا نیست

اگر چه قطره ها یکدست هستند

ولی اندازه آن قطره ها نیست

بیا ای شهر با ما  به از این باش

به مهمان غریبت دلنشین باش

کمی با ما غریبان گرمتر شو

شفای این دل زار و حزین باش

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 9:22  توسط مهدی  | 

نزدیکتر به قطب شمال

بین "ماندن و ماندن" و "رفتن و خواندن" دومی را انتخاب کردم و نزدیک شیش ماهه که به محور زمین نزدیکتر شده ام .

 سرعت خطیم پایین اومده ولی سرعت زاویه ایم همونه که بوده  . قبلا وقتی روی زمین وامیستادم ، تقریبا به محور گردش  زمین عمود بودم ولی الان کم کم دارم موازی محور زمین میشم . یه روز قطب نمام قاطی کرد و شمال و جنوب رو برعکس نشون داد ، هنوز هم نفهمیدم چرا؟  جالب اینجاست که  اینجا قبله رو به شماله!

شعر گفتنم کاملا تعطیل شده و خودم هم در عجبم که مرا چه شده است؟

کاش می ماندم و در خویش سفر میکردم

......

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 20:26  توسط مهدی  | 

واااای عاشقتم وبلاگ!!!

خوب الان کاملا خوبم..

نه غر می زنم چرا بزرگ شدم نه دپرسم که چرا این دنیا اینجوریه...

اصلا کاملا بی درد...هالو...احمق...دیگه نه نگران فقیر فقرا هستم...نه نگران نماز روزه..نه غم معدل دارم نه اپلای کردن نه دوست دارم دانش مند بشم نه عمله ... کلا تعطیل..

واااااااااای چه حالی میده...من خیلی تعطیلم الان..

"می ترسم این مرخصی زیاد طول بکشه..."

پی نوشت:چند وقت یه بار بهم یادآوری کنید که آدمم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 15:16  توسط الهه سادات  | 

ماندن یا رفتن

امروز

روزیست که میتوانم انتخاب کنم

ماندن و ماندن را

یا رفتن و خواندن را

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 9:42  توسط مهدی  | 

تهدید

فوریــــــــــــ>دوستان من تهدید به هک شدم.

نمی دونم کدوم آدم ... انرژی میخواد بذاره واسه هک کردن این قبرستان.

 

فقط بی ادبی نگو هکر عزیزم. عل الحساب تسلیمم.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت 21:20  توسط مهدی  | 

پست مطلب جدید

هر بار که میام اینجا یه چیز می نویسم یه آدم دیگه ام...

به کلی یه آدم دیگه..

تنها وجه اشتراکمون اینه که هر بار باید میل آقای مهدی رو سرچ کنیم تا پسوورد بلاگ یادمون بیاد

و اینکه هر بار هم می دونیم کسی نمی خونه این مزخرفات رو..

ولی از یک جهت نوشتن اینجا برام ارزشمنده اینکه اولا هیچ اجباری در به روز کردن ندارم

ثانیا کسی نمیاد اینجا

ثالثا...

کلا یعنی هیچ ریشه ای نداره این نوشن و هیچ ریایی البته

این ریا که می گم تنها چیزیه که مطلقا بده از نظرم

در واقع تغییراتم این بار در از دست دادن ارزش ها و ضد ارزش ها بود..

مردشور ریچارد داوکینگز رو ببره به حق خدایی که نمی دونم هست یا نه..

نه که فک کنی آگنوستیک شدم ها...نه..

این جیمیل هم که این مدت معلوم نیست چشه...من که می دونم زیر سر کیه.(دیدید نمی تونید ازچشمان تیز بین من دور بمونید)

نه که فک کنی خل شدم...نه..نشدم...

خب این طرز نگارش شبیه نگارش دفتر خاطراتم شد که خودمم بعدا نمی فهمم چه منظوری داشتم...تموم کنم این یاوه گویی رو .

پی نوشت1:خوشحالم اینجا قبرستونه

پی نوست2:من نمرده ام ولی مردگان را دوست می دارم

پی نوشت 3:ولتر بخواب که الهه بیدار است

پی نوشت 4: من الان 20 سالمه و کوچکتر از 19 سالگیمم که کوجکتر بود از 18 سالگیم که..(الگو را ادامه دهید.شرط پایان حلقه(سن کوچکتر مساوی 13))

و...دیگه از این حکیمانه تر ازم بر نمیاد

 

معمای حسن ختام: اگه گفتی فرق بین اسب تروا و خر تروا چیه؟

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت 21:17  توسط مهدی  | 

صداقت

نمیدونم صداقت در حالت مطلق میتونه وجود خارجی داشته باشه یا نه؟

اخیرا به این نتیجه رسیده ام که صداقت نسبی است و هیچکس نیست که بتونه صد در صد صادق باشه

حالا واحد اندازه گیری صداقت چیه؟

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 22:9  توسط مهدی  |